|
|
|
|
|
پرو بالم شکست .ای دوست, ای یار , ای یاورم چه زود تنهام گذاشتی . رفتی و من موندم و این همه درد, لحظه به لحظه با خاطراتت زندگی می کنم و هنوزم رفتنت رو انکار می کنم.از رقیبم بگم که تو این چند روزه با من چه کرد . ام . اس من نجیب هست که فقط دستها و پاها و چشمانم و ریه و تکلم رو گرفته و آزار دیگه ای نداشته حالا با کدامین دردم بسازم ؟ اگه با این رقیب سزسختم بسازم درد نبودنت رو چطوری تحمل کنم ؟ دائی عزیزم می خوام ساعتها از تو و برای تو بنویسم , دستانم یارای نوشتن نیست و چشمانم توان دیدن. توی آوار مصیبت به سختی دست و پا میزنم ...هنوز هم توی بغضم..... خواهرزاده داغدارت
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 9:24 توسط آزی
|
||
|
|
|
|
|
جویای احوال اگر باشید حال من خوب است اما تو باور نکن
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 16:6 توسط آزی
|
|
||
|
|
|
|
|
ادامه دارد .....
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 9:52 توسط آزی
|
|
||
|
|
|
|
|
با فرارسیدن فصل گرما خوردن بستنی هم زیاد میشه. این روزها هم زیاد بستنی می بینم از دوستان و همراهان ام .اسی تقاضا می کنم که مصرف بستنی رو به حداقل برسونید و در صورت امکان از خوردنش اجتناب کنید. بستنی در بیماران مبتلا به ام اس همون کاری رو می کنه که آب یخ می کنه و حتی می تونه باعث افزایش پلاکها و در شرایطی هم ایجاد حمله بشه بالاخص درافرادی که درگیری بیشتری در ناحیه عصب بینایی دارند. به این دلیل این نکته رو یادآوری کردم که کمترین آمار حملات رو در تابستان امسال داشته باشیم. گفته میشه آمار بالای حملات در تابستان به دلیل گرما و افزایش دمای هوا هست اما خیلی عوامل دیگر رو نادیده گرفتن. به امید شفای همه
این تصویر هم به یاد سهراب سپهری در آستانه سالگرد درگذشتشون |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 15:12 توسط آزی
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستان شما میدونید مخترع آمپول کی بوده ؟؟؟؟ من هر وقت از آمپول اذیت بشم و از درد آمپول به خودم بپیچم گاهی تو دلم خیلی به این بنده خدا فکر می کنم ولی عجب اختراعی کرده نمی تونست یه کم رو تکنولوژی اش تغییر عقیده بده و یه کم روحیه اش رو لطیف تر می کرد و از خشونت دور بود |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:55 توسط آزی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:44 توسط آزی
|
|
||
|
|
|
||
|
|||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 14:45 توسط آزی
|
|
|||
|
|
|
|
|
موهبت عظيمي است که بتوانيم به ديگران شادي ببخشيم عليرغم اين که خودمان در زندگي رنج ها و سختي هاي زيادي را تحمل مي کنيم.در ميان گذاشتن مشکلات زندگي با ديگران شايد کمي از رنج ما بکاهد اما زماني که شادي ها تقسيم شوند.اثري مضاعف را خواهد داشت ضمیمه: دوستان در پاسخ به این سوالات چه چیزی به ذهنتون میرسه؟ ممنون میشم یاریم کنید. کاربرد تکنولوژی در درمان ام.اس ؟ و اینکه چه تکنولوژیهایی برای بیماران ام. اس و بیماران قطع نخاعی می تونه بکار بره؟ یعنی جای چه تکنولوژی هایی در این زمینه خالی هست؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 12:2 توسط آزی
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر در روحت دگرگونی مثبتی روی داده پیشاپیش سال نو مبارک! والا به تقویم ها نمی توان اعتماد کرد!
یک شاخه رز سفید تقدیم تو باد
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 13:33 توسط آزی
|
|
||
|
|
|
|
|
عید زیبا بود و امید عیدی گرفتن خرداد زیبا بود و امید سه ماه تعطیلی پاییز زیبا بود و امید دیدن دوباره همکلاسیها این سال دیگه میریم راهنمایی. دو سال دیگه میریم دبیرستان. یکسال دیگه دیپلم.. .... و مدام این جمله روی زبونمون بود. وقتی بزرگ شدم. وقتی بزرگ شدم. با هر نوبرانه چشمها رو می بستیم و آرزو میکردیم. چقدر آرزو داشتیم ... دنیا دنیا امید.. روزی که نوبرانه زردآلو بود و چشمها رو بستم و خواستم در دل آرزویی کنم و هیچ چیز از دل به زبان نیامد و فهمیدم بزرگ شدم. چشم رو باز کردم و نوبرانه زرد آلو در دستم و من بیآرزو. چقدر بزرگ شدن درد آور بود. بزرگ شدیم و هیچ نشد... حالا از مهر تا خرداد هر روز مثل دیروز و از خرداد تا مهر امروز مثل دیروز. هر سال که گذشت هیجان ها کم تر و کم تر شد. سالها تکراری تر... کار و کار و کار برای هیچ.. آرزو ها حسرت شد و ماند و بیمهایی که داشتیم که روزمرگی رو دچار نشیم شد زندگی و فهمیدیم که زندگی چیزی نیست جز همانی که بزرگترها داشتن و مامیترسیدیم از دچار شدن بهش.. آخرین بزنگاه بود بزرگ شدن.. دیگه میتونستیم از خیابانها رد بشیم. ردشدیم بارها و بارها و بی پناه...
بزرگ شدیم و همه شبها گذشت و خوشا شبهایی که بهانه مریضی و ترس به تختخواب میلغزیدیم و خوش میخوابیدیم. بزرگ شدیم و دستها به جیب رفت و روبروی دستگاه بی حس و سرد عابر بانک پول میگیریم و چه کیفی داشت ده تومانی و پنجاه تومانیهایی که از دست پدر میگرفتیم با لبخند. دیگه نه امیدی به سال دیگه.نه به خرداد ونه به مهر. تا بچه هستيم بزرگ شدن چه اميد شيرينی است و بزرگ که میشویم بچگی حسرتی بزرگ.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 17:5 توسط آزی
|
|
||