|
|
|
|
|
سه نفر رو زنبور نیش می زنه : اولی میگه : خدایا این همه آدم آخه چرا من ؟ دومی میگه : خدایا من دارم تاوان کدوم کارم رو پس میدم؟ سومی میگه : خدایا ازت ممنونم که به فکرم بودی و خواستی آزمایشم کنی
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 17:34 توسط آزی
|
|
||
|
|
|
|
|
نگاهت طلوع دوباره خواهد بود و دستانت شاخسار سبز حیات و مهربانیت هدیه ای پایدار و تبسمت شاعرانه ترین واژه زیبای هستی و ایثارت برترین ارزش ها و ... هیچوقت گریه ات را ندیدم چه بسا استقامت و شکوه طبع در زندگیت حضور همیشه دارد. با طلوع تو من نیز دوباره طلوع خواهم کرد و ای کاش سپیدار قامت افراشته تر می کرد تا از بالای آن به سرزمین مقدس تو پای می نهادم. امیدوارم سرشار از لبخند زندگی باشی. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 13:15 توسط آزی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 17:1 توسط آزی
|
|
||
|
|
|
|
|
یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 13:33 توسط آزی
|
|
||
|
|
|
|
|
در افسانهها آمده، روزی كه خداوند جهان را آفرید، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان كردن راز زندگی پیشنهاد بدهند. یكی از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنرا در زیر زمین مدفون كن. فرشته دیگری گفت: آنرا در زیر دریاها قرار بده. و سومی گفت: راز زندگی را در كوهها قرار بده.
و خداوند این فكر را پسندید. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 13:26 توسط آزی
|
|
||