تبليغاتX
کوه با نخستین سنگ آغاز می شود و انسان با نخستین درد آزاده نامه

 

سه نفر رو زنبور نیش می زنه :

اولی میگه : خدایا این همه آدم آخه چرا من ؟

 دومی میگه : خدایا من دارم تاوان کدوم کارم رو پس میدم؟

  سومی میگه : خدایا ازت ممنونم که به فکرم بودی و خواستی آزمایشم کنی فقط کمکم کن که از این آزمایش سربلند بیرون بیام 

                    

                                             

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 17:34  توسط  آزی  | 

kadrix2bfq7ajq4rsfbl.gif

نگاهت طلوع دوباره خواهد بود و دستانت شاخسار سبز حیات و مهربانیت هدیه ای پایدار و تبسمت شاعرانه ترین واژه زیبای هستی و ایثارت برترین ارزش ها و ...

هیچوقت گریه ات را ندیدم چه بسا استقامت و شکوه طبع در زندگیت حضور همیشه دارد.

با طلوع تو من نیز دوباره طلوع خواهم کرد و ای کاش سپیدار قامت افراشته تر می کرد تا از بالای آن به سرزمین مقدس تو پای می نهادم.

امیدوارم سرشار از لبخند زندگی باشی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 13:15  توسط  آزی  | 

 

"آزاده نامه " یک ماهه شد

 

از همه دوستانی که شروع خوبی رو برام رقم زدند صمیمانه تشکر می کنم

                                                              

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 17:1  توسط  آزی  | 

یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود .
در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید
آیا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.
!
در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد
کشیدن پوست صورت-تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)-عمل سینه هاو جمع و جور کردن شکم .
او حالا کسی رو نداشت که بیاد و موهاشو رنگ کنه و دندوناشو سفید کنه !!!!

از اونجايي كه او زمان بيشتري براي زندگي داشت از اين رو او تصميم گرفت كه بتواند بيشترين استفاده را از اين موقعيت (زندگي) ببرد.بعد از آخرين عملش او از بيمارستان مرخص شد

در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد .
وقتی با خدا روبرو شد او پرسید:: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟

خدا جواب داد :من شمارو تشخیص ندادم!!!      

 

                                           

                                                                                      

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 13:33  توسط  آزی  | 

در افسانه‏ها آمده، روزی كه خداوند جهان را آفرید، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان كردن راز زندگی پیشنهاد بدهند. یكی از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنرا در زیر زمین مدفون كن. فرشته دیگری گفت: آنرا در زیر دریاها قرار بده. و سومی گفت: راز زندگی را در كوه‏ها قرار بده.


ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته‏های شما عمل كنم، فقط تعداد كمی از بندگانم قادر خواهند بود آنرا بیابند، در حالی كه من میخواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد. در این هنگام یكی از فرشتگان گفت: فهمیدم كجا، ای خدای مهربان، راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده، زیرا هیچكس به این فكر نمی‏افتد كه برای پیدا كردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه كند
.
و خداوند این فكر را پسندید
.

                                                                         

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 13:26  توسط  آزی  | 

 
Free counter and web stats