|
|
|
|
|
اگر در روحت دگرگونی مثبتی روی داده پیشاپیش سال نو مبارک! والا به تقویم ها نمی توان اعتماد کرد!
یک شاخه رز سفید تقدیم تو باد
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 13:33 توسط آزی
|
|
||
|
|
|
|
|
عید زیبا بود و امید عیدی گرفتن خرداد زیبا بود و امید سه ماه تعطیلی پاییز زیبا بود و امید دیدن دوباره همکلاسیها این سال دیگه میریم راهنمایی. دو سال دیگه میریم دبیرستان. یکسال دیگه دیپلم.. .... و مدام این جمله روی زبونمون بود. وقتی بزرگ شدم. وقتی بزرگ شدم. با هر نوبرانه چشمها رو می بستیم و آرزو میکردیم. چقدر آرزو داشتیم ... دنیا دنیا امید.. روزی که نوبرانه زردآلو بود و چشمها رو بستم و خواستم در دل آرزویی کنم و هیچ چیز از دل به زبان نیامد و فهمیدم بزرگ شدم. چشم رو باز کردم و نوبرانه زرد آلو در دستم و من بیآرزو. چقدر بزرگ شدن درد آور بود. بزرگ شدیم و هیچ نشد... حالا از مهر تا خرداد هر روز مثل دیروز و از خرداد تا مهر امروز مثل دیروز. هر سال که گذشت هیجان ها کم تر و کم تر شد. سالها تکراری تر... کار و کار و کار برای هیچ.. آرزو ها حسرت شد و ماند و بیمهایی که داشتیم که روزمرگی رو دچار نشیم شد زندگی و فهمیدیم که زندگی چیزی نیست جز همانی که بزرگترها داشتن و مامیترسیدیم از دچار شدن بهش.. آخرین بزنگاه بود بزرگ شدن.. دیگه میتونستیم از خیابانها رد بشیم. ردشدیم بارها و بارها و بی پناه...
بزرگ شدیم و همه شبها گذشت و خوشا شبهایی که بهانه مریضی و ترس به تختخواب میلغزیدیم و خوش میخوابیدیم. بزرگ شدیم و دستها به جیب رفت و روبروی دستگاه بی حس و سرد عابر بانک پول میگیریم و چه کیفی داشت ده تومانی و پنجاه تومانیهایی که از دست پدر میگرفتیم با لبخند. دیگه نه امیدی به سال دیگه.نه به خرداد ونه به مهر. تا بچه هستيم بزرگ شدن چه اميد شيرينی است و بزرگ که میشویم بچگی حسرتی بزرگ.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 17:5 توسط آزی
|
|
||
|
|
|
|
|
نتیجه دلبستن زیاد به کامپیوتر همینه...... این سیستم احتمالا خورشیدی هست و مجهز به اینترنت پر سرعت اینجوری به صفحه مانیتور زل نزن
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 12:17 توسط آزی
|
|
||
|
|
|
|
|
مردی از خانه بیرون آمد تا نگاهی به وانت نوی خود بیندازد و کیف کند. ناگهان با چشمانی حیرت زده پسر سه ساله خود را دید که شاد و شنگول با ضربات یک چکش رنگ براق ماشین را نابود می کند. مرد بطرف پسرش دوید، او را از ماشین دور کرد، و با چکش دستهای پسر بچه را برای تنبیه او خرد و خمیر کرد. وقتی خشم پدر فرو نشست با عجله فرزندش را به بیمارستان رساند. هرچند که پزشکان نهایت سعی خود را کردند تا استخوان های له شده را نجات دهند اما مجبور شدند انگشتان هر دو دست کودک را قطع کنند. وقتی که کودک به هوش آمد و باندهای دور دستهایش را دید با حالتی مظلوم پرسید : - انگشتان من کی در میان؟ پدر به خانه برگشت و خودکشی کرد. دفعه دیگری که کسی پای شما را لگد کرد و یا خواستید از کسی انتقام بگیرید این داستان را به یاد آورید. قبل از آنکه با کسی که دوستش می دارید صبر خود را از دست بدهید کمی فکر کنید. وانت را می شود تعمیر کرد. انگشتان شکسته و احساس آزرده را نمی توان ترمیم کرد. در بسیاری از موارد ما تفاوت بین شخص و عملکرد او را متوجه نمی شویم. ما فراموش می کنیم که بخشیدن با عظمت تر از انتقام گرفتن است. مردم اشتباه می کنند. ما هم مجاز هستیم که اشتباه کنیم. ولی تصمیمی که در حال عصبانیت می گیریم تا آخر عمر دامان ما را می گیرد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 11:36 توسط آزی
|
|
||